تبليغاتX
اندوه زن زیستن - خدانگهدار
شعرها, داستانها, افکار و ناسزاهای من


لاک قرمز می زنم

و سایه ای بنفش بر پلکهایم

موهایم را می آرایم

و با سیگاری بر لب و چشمانی خمار

برایت نامه خدا حافظی می نویسم:

بیش از این با دوست داشتنت رنجم مده.

تنهایم بگذار

و خدا حافظ.

 

برای نامه خدا حافظی نوشتن باید زیبا بود.

لبم را سرخ می کنم

و برای دوستانم نامه را می خوانم.

وانمود می کنم بسیار عاشقم بودی

و این نامه تو را ویران خواهد کرد.

دوستانم برایت آه می کشند:

طفلکی!

چه سنگدلی.

 

آری

زنی با لاک قرمز و پلک بنفش

زنی سنگدل به نظر می آید.

و هیچکس نخواهد فهمید که

این تو بودی که مرا نخواستی.

-هیچکس هرگز نباید بداند-

 

در مقابل آینه

نگینی بر گیسوانم می افزایم.

چون الهه ای می درخشم.

زیبا هستم

و تو مرا از دست دادی.

زنی زیبا را از کف دادی

ای بی نوا!

باید برایت دل سوزاند

اگر کنون مرا می دیدی...

 

آری باید زیبا بود.

باید لاکی قرمز داشت

و نگینی بر سر

و پیراهنی سپید که اندام را بنماید.

هیچکس باور نخواهد کرد

 که چنین زنی رانده شده باشد.

 

در جمع دوستانم

طنازی می کنم و می خندم.

به من خواهند گفت:

کمی هم به فکر آن بیچاره باش.

راست می گویند.

بیچاره ای هستی که عشقی را به هیچ باخته ای.

دیگر خشمی ندارم.

آه عزیزم

به حالت رقت می آورم.

این بدن سفت و درخشان

عاشقی دیگر خواهد داشت

و شبهایی پر شورتر

چشم انداز این کوهستان

مرا در پنجره

در آغوش دیگری خواهد دید

و تو

 تنها و بی خبر خواهی بود.

 

آری

برای آرام شدن باید زیبا بود.

برای بخشیدن, فراموش کردن

برای دوباره شروع کردن

باید زیبا بود.


+ نوشته شده در  86/11/14ساعت   توسط مینا  |