تبليغاتX
اندوه زن زیستن
شعرها, داستانها, افکار و ناسزاهای من

این وبلاگمو خیلی دوس دارم. رفتن از اینجا برام سخته, همینطور از دست دادن دوستانم. ولی چاره چیه که این وبلاگم پیش خواهر فسقل و دختر خالمو چند تای دیگه که نباید لو می رفت لو رفته. متوجهید که واسه همین نمی تونم اینجا لینک بذارم که کجا میرم. اگه بخوام اونجور که می خوام بنویسم ناچارم یواشکی بنویسم. خودمم گاهی می ترسم از درون خودم, اطرافیان که جای خود داره.
با هویت جدیدم بهتون سر میزنم, هر کی شناخت جایزه داره, به شرطی که به هیچکی نگه.
نامردین اگه بگین: اووو, فک کرده کیه!
پروین خانم راه نیفت با اون
adsl  ات دنبالم بگردی. به درست برس بچه که هر خلافی می کنی مامان نندازه گردن من.
جناب آقای میم میم که قول دادی اینجا نیای و من می دونم که میای, جسارتا بیلاخ.
سیما جون, سیما جوجو, ما رفتیم. هر چی ام بگی خودتی.

در سوگ رفتن من اشک نریزید, پولشو بدین متولی مسجد واسه بچه هاش لواشک بخره.

دیگه ننه من غریبم بسه. دوستون دارم(خطاب به بشریت), می بوسمتون, خداحافظ.......
(یه قطره اشکم در اومد, به جون مامانم اگه دروغ بگم)



+ نوشته شده در  87/01/25ساعت   توسط مینا  | 

 

 

وقتی نوشتن این وبلاگوشروع کردم هدفم زنانه نویسی بود. که نوشتم, و البته بعضی وقتها هم نه. امروز یک نگاهی به دفتر و دستکم اند اختم و دیدم که چقدر دغدغه گذ اشتن یه پست جدید در اینجا در سیر کلی کارهام اثر گذاشته. به همین دلیل نوشتن در اینجا رو تعطیل می کنم. و تا اطلاع ثانوی نوشتن در بلاگستان رو. میرم دنبال خودم. اگه عمری بود شاید برگشتم. به دوستان سر میزنم, میخونمتون. سال خوبی داشته باشید. خدانگهدار.

 

 

+ نوشته شده در  87/01/16ساعت   توسط مینا  | 


سرم را بلند می کنم تا رگهای کشیده گردنم را ببینی.
تمام آبها را خواهم بلعید,
هیچ دریایی غرقم نمی کند وقتی نخواهم.


زن نیستم
اگر در مقابل خدا هم گردن نکشم.

+ نوشته شده در  87/01/15ساعت   توسط مینا  | 


سالهای زیادی ساده لوحانه فکر می کردم باید به کمال رسید. همش هم تقصیر من نبود. این تفکر مرض مامانه که به من سریده. فکر می کردم باید در راه و روش و تفکر و مرام, موقعیت های اجتماعی و رفتاری و همه و همه چیز بهترین بود. احمقانه است اما واقعا اینطور فکر می کردم. عجب مازوخیستی!
هیچ چیز به اندازه ناقص بودن لذت بخش نیست. بزرگترین کشف من در زندگی این بوده:

                                                 "مجبور نیستی بهترین باشی"

این کشف باعث شد دیگه متنفر نباشم, از خودم که چرا بهترین نمی شم, از مردم که چرا احمقند و نفهم و خشن و سطحی. چهره منقبضم از حالت یک خون آشام تبدیل شد به چهره رنگ پریده یک قدیس.
صادقانه اعتراف می کنم این آرامش حاصل گناه بود. من در اوج توهم ابر انسانی آلوده پیش پا افتاده ترین لذتهای بشری شدم. چه گناهان روح بخشی. خدا نصیب مامانم بکنه. حالا من یه آدمم و هیچ چیز شیرینتر از این نیست بعد عمری خدایی. با خیال راحت اشتباه می کنم, حماقت می کنم, کارهای نادرست و زشت انجام میدم و لذت می برم از این لولیدن روی خاک کنار بقیه جماعت بشر. پرواز رو به خفاشها سپردم و آسمون رو به مگسها.
یک اعتراف دیگه باقی مونده. مربوط به آخر شبها می شه, جلوی آینه. یک جونور تیز و عربده کش و بی نهایت قدرتمند در درون من زوزه می کشه. گاهی احساس می کنم داره صورت قدسیوارم رو پاره می کنه و با لبخند براقش بیرون میاد. این یکی ادعای خدایی نداره. خود شیطانه. من میل شدیدی به عمق پیدا کردم. به ته کثافت. به بدترین بودن. وای به روزی که من دوباره پوست بندازم. برای این یکی هیچ را فراری نیست. چه سادیستی!

+ نوشته شده در  87/01/14ساعت   توسط مینا  | 

به لطف شبهای روشن به یک بازی دعوت شدم که ای کاش نمی شدم.چون وقتی آرزوهای دیگران رو خوندم از بی کلاسی خودم بسی پریشان شدم.آرزوی های ناممکن من به نوشیدنی خوردن با هیچ هنرمند یا اندیشمندی مربوط نمی شه یا هیچ حال و هوای شاعرانه ای. جوات تر از این حرفام. و اما آن هفت تا:

یک آرزو داشتم دندونای دکتر امیدی پزشک ارتدنسمو دونه دونه بکنم بدون بی حسی. بعد مجبورش کنم ته دیگ بخوره.

دو   دلم می خواد وقتی هر بهار کلاغهای صخره پشت خونمون جوجه هاشونو برای اولین بار میارن بیرون و شاهین ها میان اذیتشون می کنن منم بازی بدن توی تعقیب و گریز و جیغ و دادشون. آخه هر چی سوت می زنم و تشویق می کنم یه نیم نگا هم نمی کنن.

سه   دلم می خواد زمان بر گرده عقب و من اون تله رو کار نذارم و سینه سرخ توش نیافته و در تله تو صورتش نخوره و نوکش از بیخ کنده نشه.

چهار  دلم می خواد دوباره چهار ساله باشم و دوباره توی دستشویی گیر کنم و دوباره مامانم با انبر در رو از جا در بیاره و نجاتم بده و سفت بغلم کنه و منم اینبار نه دیگه ده دقیقه که تا آخر عمر تو بغلش بمونم و بلند بلند گریه کنم. 

پنج  نخندین لطفا. دلم می خواست تو فیلم بیمار انگلیسی من نقش کنت الماشی رو بازی کنم جای رالف فینس.

شش  دوست داشتم خود خود هت شپ سوت بودم. از کلئوپاترا خیلی قدرتر بوده و هیچکی هم نمی دونه.

هفت آرزو داشتم هرگز متولد نمی شدم. این بهترین اتفاقی بود که می تونست واسه مامانم بیافته.

 

در نهایت کسی رو به این بازی دعوت نمی کنم. هر کسی دوست داره بنویسه و به منم خبر بده تا لینکشو اینجا بذارم.

فصل مشترک

+ نوشته شده در  87/01/11ساعت   توسط مینا  | 

یادمه بچه بودم سوار جیپ بابابزرگ یه جایی می رفتیم.از این قدیمیا بود . که در عقبشون نصفه است. یه جورایی رو باز بود. خیلی احساس تو ماشین بودن نداشتی. یادمه از اول تا آخر مسیر یه مگس تو ماشین پرواز می کرد. بزرگترین شگفتی اون سنم بود.مگسه برای بودن در هوا با سرعتی مساوی سرعت ماشین پرواز می کرد؟ نمی کرد؟ خودش می دونست؟ نمی دونست؟ چند شب با این سوالا خوابیده باشم خوبه؟ دبیرستانی که شدم از دبیر فیزیک پرسیدم. آمریکا درس خونده بود. پز می داد که شاگرد شاگرد انیشتینه. چرت گفت. حتی سعی نکرد سوالمو بفهمه. بعد ها به این نتیجه رسیدم که سوال خیلی ام فیزیکی نیست. میزنه تو فلسفه. به هر حال نتایجی که عجالتا یادم میاد ایناس:

اگه چشمتو به چیزای ثابت بدوزی خیال می کنی که خودتم در سکونی. حالا یا هستی یا نیستی.
اگه تخیل کنی که نور ثابته و قراره کنارت وایسه می تونی با سرعت نور بدویی.
اگه روی سر یه آدم مقوا بذاری می تونی وادارش کنی پرواز کنه بدون اینکه خودش بفهمه.
انسان چیزی نیست جز تصوراتش.
هیچ مرزی وجود نداره.
نیروی جاذبه زمین یه توهمه.
سواری با جیپ بابا بزرگ آخر صفا بود.


+ نوشته شده در  87/01/07ساعت   توسط مینا  | 


یک سیگار از لب تو,
داغ و اعتیاد آور
تنها خلاف شبهای بلند روزه داری.

برهنه افطار می کنم

با نمازی تمام ایستاده,
سجده ام را مخواه
که دیریست بی سجاده ام.

و طلوع صبح

پایان غروبی دیگر
گریزی از آغوش خدایت
به کفر ورزیدن
در پای معبودی دیگر

+ نوشته شده در  87/01/05ساعت   توسط مینا  | 



ترس باطنی میراث اجداد غار نشینم عود کرده.

این ماده های گله ی بغلی پستانهایی دارند.
کاش مرغ بودم که وقتی رفتی بگویم به تخمم.


+ نوشته شده در  87/01/02ساعت   توسط مینا  | 


گفته بودم محمد خا تم است قبول. عرضی نا گفته ماند که رسولان ذکورم در حمل آن ناکام ماندند. به ناچار خاتمیت را در زنی تجدید کردم. من خدای یگانه هستم و معاد را باور کنید باشد برای بعد.غرض چیز دیگریست. داستان خلقت را برایت می گویم بدون کم کاست باز گوکن.

اقرا باسم ربک الذی خلق آدم....

و این آدم نه مرد بود نه زن. به این جماعت بگو بیخود بابا آدم بابا آدم نکنند. ما نمونه انسان را ساختیم در کمال مطلق که در کمال, جنسیت نیست. بعد امر کردیم سجده کنید. شیطان سر کشید. گفتم چرا؟ گفت: کمال وقتی معنا می دهد که نقصی در کار بوده باشد و بعد بر طرف شود درختی که هرگز دانه نبوده کمال یافتهٴ چیست؟
بین خودمان بماند پدر سوخته راست می گفت. گفتم این موجود چنین قابلیتی نیز دارد. گفت نشان بده ببینم. آنوقت ما حوا را از پهلوی راست آدم بیرون کشیدیم. به عبارت دیگر آن موجود کامل مان را نصف کردیم. شد دو انسان ناقص, جسما" و روحا". یکی را زن نامیدیم و یکی را مرد. گفتم حال تماشا کن که چگونه به سوی هم می روند و در هم می آمیزند و یکی می شوند و انسانی می سازند, عین کمال. گفت: نچ! آنقدر ها هم راحت نیست. هزار راه هست برای دور نگه داشتنشان. بچرخ تا بچرخیم. این را هم راست میگفت. از هر کلام جبرئیل تیغی ساخت علیه این هدف. دورتان کرد, دشمن تان کرد, گمراهتان کرد. هر بار مشکلی بود در راه این کمال. یا فکرهاتان را با هم یکی نکردید یا جسمهاتان را. با هم نساختید, کوتاهی کردید, زیاده روی کردید. بس است دیگر. این بار به زبان ساده گفتم بدون پیچ و تاب فلسفی. پیام را به زنی سپردم تا از روی غرور مردانه(بخوان احمقانه) تحریفش نکند. پیامبری ختم شد. حال بروید پی هم, جفت شوید, یکی شوید, خدا شوید.

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت   توسط مینا  | 


 خانه خالی خرد را از خار و خس پیراستم و خواستم تا خفت کنم خصوصی از خواص و خلوتی بسازیم از خداوندان کلام و رکعتی نماز گذاریم بر آستان جان و حظی بریم از همنشینی خرد و کلان تا نفس هست و نفس نیست در پی کید و ملال. حال دیریست که این دیر دایر است و دوره دانشوران نامقدور. ناطق و مستمع هر دو مائیم که از کسالت به سماع زیر سماء مشغول. ربع قرن از عمر گذشت و خانه دل کعبه گشت بی هیچ زائری.
باری در نیمروزی که عطر بهار در مشام آمیخته و هزاران به سماع و طرب بر شاخساران آویخته, در جویبار آبی تازه و خنک ریخته و جهانیان در تمنای زایشی دگر به زهدان زمین چشم دوخته یادی از اجاق خاموش کلبه ویرانم کردم که بار الها:

مگر نه اینکه عمری کفر گفتم, دل بیمار را به معجزی خجالت ده!
درخزانه غیب بگشا, دوباره جفت عمران را به طفلکی بشارت ده!
اشکها به سیلابی تبدیل گشت و دل به نیکی شکست که جبرئیل جان تصویری نشاند بر ناصیه مان. که این را بیاب اگر که طالبی که از این بهتر تحفه ای نبود و طرفه ای تا بر تو بسازیم.
چنین گشت که تمثال به دست در پی خلق روان شدیم و بر انحنای آشنای اندامت چنین خواندیم:
بیا و رضای راضی مشهد من می باش
که کعبه اگر بت نداشت مسکن بود.
آن کار که از دستم می شد, بشد. هر چند که ندایی در گوش چپم می خرامد که این آن نیست, باز سروشی در راستم می چکد که آخر غیر آن کیست؟ خود را رها گشته در دریایی طوفان زده به قطره آبی دخیل بسته به امید کناری و کناری دل خوش کرده به دست با کفایت ادراک تو می سپارم. باشد که حال را در یابی و در یابی.


+ نوشته شده در  86/12/28ساعت   توسط مینا  | 


اگر نه برای هیچ چیز
به خاطر عطر سبزی کوهی به خدا ایمان می آورم.

به کسی که مادر را هنگام چیدن آن خلق کرد.

و اشکهایم را
تا در قصور ایمانم جاری شوند.

+ نوشته شده در  86/12/27ساعت   توسط مینا 


باردار می شود
به اولین نگاه مرد ,
زنی که طی سالها در آرزوی یک نگاه بوده است.
می مکد ز خون او
جنین مهر و آرزو به هر کلام مرد به ماهها به سالها
به سالها ....

درد زایمان دگر امان بریده است.
عشق چند ساله در پی تولد است.
کمک بکن, فشار ده
به یک امید به بوی وصل
فشار ده, فشار ده ....

روانه می شود
به اولین فغان زن.
که مردها که هیچگاه ندیده اند
حمل بار عشق را
که مردها که هیچوقت ندیده اند
که طفل عشق رسیده است.
که وقت زایمان اگر که بگذرد
کشنده است.
پس از فغان و درد, مرد
فارغ است دگر کنون
ز زن ز مهر.
که این جنین ز بس بزرگ شد,
هلاک شد, هلاک کرد,
تمام شد.



+ نوشته شده در  86/12/25ساعت   توسط مینا  | 

 

سیگارمی کشم

تا ترک کنم اعتیادم را به بوی تنت

که نیک می دانم تکیه به بازوانت را هنگام قدم زدن

                                                     برای همیشه نخواهم         

                                                                             خواست         

 

چه ساده لوحی که مرا ساده دل می خوانی

که نیش افعی هار وجودم به زودی سینه ات را خواهد شکافت

وقتی که دستت را به زخم خونریزت فشردی او را نفرین کن

آن خدای شوخ طبعی که ما را به آغوش هم کشاند

وقتی که هر یک در سودای دیگری بودیم و سودای دیگری

 

پکی عمیق تر

                    بازدمی غلیظ تر

 

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت   توسط مینا  | 

 

اعتراف می کنم

                   وسوسه تن بود       

                                       نه دل

                                               چیزی که به دروغ عشق خواندم.          

 

تا فریب دهم

               کلبه خالی آرمانم را          

                                       با تصویری از پنجره.

 

- با مردی که از شعر تنها چند آهنگ از ابی از بر است -

 

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت   توسط مینا  | 

 حذف شد

+ نوشته شده در  86/12/19ساعت   توسط مینا  |